تبليغاتX
باغ باران (اشعار رضا پارسی پور دامغانی)
باغ باران (اشعار رضا پارسی پور دامغانی)
بعد مـرگ من« رضا» گـو یـنـداهـل"دامغـان" شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست 
قالب وبلاگ


سرکویری

( آتشکده )


ای جان جهان ، شربت جان آوردیم


یک خُمره شراب دامغان آوردیم


دل نه که به یاد بی وفایی هایت


آتشکده ای به ارمغان آوردیم  !!


رضاپارسی پور

************************

[ سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ] [ 1:55 ] [ رضا پارسی پور ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سرکویری
نه ترک نشاط و شادمانی کردیم
نه جامه به حیله ارغوانی کردیم
دلخسته ز باد و برف و سرما یک عمر
مانند بنفشه زندگانی کردیم !!
رضا پارسی پور
************************
سرکویری

" ستاره بازی "

بیچاره شدیم و چاره سازی کردیم
شادی به حقیقتی مجازی کردیم
با آن که خط جهان به بازی ننوشت
هرشام و سحرستاره بازی کردیم !!
رضاپارسی پور - حوزه ی هنری
************************
سرکویری
دلبسته ی خانه های ارگی نشدیم
قرقاولی و کباب برگی نشدیم
چون شیر گرسنه تشنه مردیم امّا
راضی به دمی شغال مرگی نشدیم !!
رضاپارسی پور
***********************
سرکویری
ما ارث ز روشنان خود می بردیم
از سود شما زیان خود می بردیم
تا اینکه به چاه شب نیفتید،چو شمع
آتش سر استخوان خود می بردیم !!
رضاپارسی پور
************************
سرکویری
چون نی ، نه کشیده قدّ به مرداب شدم
شمعم که به سیر خویشتن آب شدم
سی سال تمام است که در قلب کویر
چون زیره ز اشگ خویش سیراب شدم !!
رضاپارسی پور
************************
دود چراغ
طبع شعری دارم از شمشیر تیزآوازه تر
پای وهمی دارم از عیّار بی شیرازه تر
آشنا با هر چه رند و عاشق و دیوانه ام
من دلی دارم ز شهر خویش صددروازه تر
خورده ام دود چراغ عمری که حالا گشته است
برگ برگ دفترم از برگ گلها تازه تر
می،پرستم خوانده اند در شهر و امّا من " رضا "
می پرستم چشم مست از باده بی اندازه تر !!
رضاپارسی پور
**************

" حریف راز "
گر چه امشب آسمانی ساز طبعم ساز نیست
رفته ام جایی که کس را جرأت پرواز نیست
ای رقیب دیو سیرت هر چه می خواهی بگو
این در دولت به روی هر گدایی باز نیست
من که از هفت آسمان دامان خود برچیده ام
روی خاکم با کسی حاجت به کبر و ناز نیست
قدسیان خود شعر من را تحفهء جان کرده اند
هر چه از انگور می جوشد که مستی ساز نیست
فرق سِحر و شعر بسیار است ای جاهل برو
سِحر را خود آبرویی در بر اعجاز نیست
شعر همچون سایه ای دنبال من افتاده است
ور نه طبع وحشی من با کسی دمساز نیست
یک قبیله روز و شب همراه لیلی بوده اند
لیک جز مجنون کسی را چشم شاهد باز نیست
هر چه ما خواندیم جز قرآن ، همه بیهوده بود
راز گفتم باز و اما کس حریف راز نیست
بعد مرگ من " رضا " گویند اهل دامغان
شهر ما دارد شرابی را که در شیراز نیست
****************************
رضاپارسی پور دامغانی
لینک دوستان
امکانات وب